تبليغاتX
می فهمی ام،وقتی تو هم دلتنگ باشی..

می فهمی ام،وقتی تو هم دلتنگ باشی..

امروز همان فردایی است که دیروز منتظرش بودیم و باز هم امروز باقیمانده ی دیروز است



About Weblog


دست نوشته های حقیرم برای تو...

بگذار بهانه ی شعرهای تو باشم
بنویس مرا که رد پای تو باشم
مرا ورق بزن و خط به خطم را
بخوان که انعکاس صدای تو باشم
غزل که نه عزیزم، اجازه بده
یک بیت سبز فقط برای تو باشم
یا برگ خشک لای دفتر شعرت
یاد پاییز آشنای تو باشم
برایم اگر جا نمی شود پیدا
لا اقل بگذار فدای تو باشم


Menu

صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ

Recent Posts

روزي از همه ي عمر زودتر
دنيابراي ديدن تو جاي كوچكيست.ديداربا تورا به قيامت گذاشتم..
لابد هست كه هنوز هستم

و این روزها که روبه اتمام است..

خواب خوش نوش جانت عزيزم
وقتی جهان هم مثل سگ گازت بگیرد...

مهری که مرا گریست...

Archive

آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
فروردین 1390
آذر 1389
آبان 1389
مرداد 1389
آذر 1388
مهر 1388
مرداد 1388
تیر 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
آذر 1387
آبان 1387
مرداد 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
خرداد 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385

Links

ادبستان
سارا جیگراز دل نوشته
قصر یخی(سلمان)
(ღ♥ღ .: عشق و زندگی:. ღ♥ღ)
من عشق خدا(نیایش عزیز)
پادشاه عشق تبریز
عکس(آقا رضا)
عاطفه محمدي
یادداشت های عاشقانه ی هادی
زخم خورده ی رفاقت
ميثم محمد ابراهيمي
دست نوشته ها(سامان و سمیرا)
صد فریاد عاشقانه(امین و سارا)
تنها(امین)
کلبه ی احساس نینا جون
"بهترین ها برای بهترین ها"
بچه ی عاشق.؟؟
شعر و عکسهای عاشقانه ی
گیتار مشکی
سین شین
غبارلبخند(سمیرا)
دل پاییزی
حناخانوم
عشق(علی آقا)
یکی یه دونه گل گلخونه
یه عاشق(هادی وفاطی جون)
سحر جونم
موزیک
نابغه ی شرور
باغ بی برگی
اشعار(میثم)
پادشاه عشق(مردی از توران)
یه دل(یه بوسه)
دختری به رنگ حنا
بهترین دانلود ها
هنروکویر
پسر تنهای تنها
غمگین ترین غمگین دنیا
طراحی رایگان قالب وحرفه ای ترین قالب ها
مینا خانوم
گل یخ
.:ردپای عشق.:
من و تو یکی شوریم
دختر سرخ دل(الهه شیطون)
مسجد امام علی(ع)
"زن کره ای"
.*. یک مجهول .*.
دانشگاه آزاد گرگان
"وروجكا"
پسركشي
يه دنياغم(نيلي)
قالب بلاگفا

Rss



نشسته ام،چهار زانو

روي زميني كه سردتراست

از خانه ي بي روح مردگان!

بي رمق ازيك تزريق زيرجلدي

شبيه توپي كه باد شده و گوشه اي افتاده

بي آنكه دستي ازهيجان به حركتش وادارد

نشسته ام،چهار زانو

غمگين،مثل هرجمعه.

مانده ام كدام زانويم رابغل بگيرم!؟

"صنم"       

...

پيشكش به تو كه همه ي جمعه هاي عمرمو تصرف كردي

و نوشته هايي كه روزها خاك خورد تا بالاخره بعدسررفتن تاريخ انقضاش تونستم بنويسمشون

 

يه سال ديگه هم گذشت

يه سال پر از دلتنگي و انتظار

باوركن خسته نشدم،انتظاركشيدن واسه كسي كه ارزششو داره خستگي نداره

ميترسم عمرم اونقد نباشه كه باشم

ميترسم رفته باشم اونروزي كه تو مياي

وقتي فكرميكنم چندها ساله نشستي و

فقط نگاه ميكني كه ببيني كي وقتشه بياي سرم سوت ميكشه

به خدا تو صبرت از ايوب بيشتره

...

يه سال ديگه هم گذشت،بدون اينكه چيزي عوض بشه

بدون اينكه دلي بلرزه

كه تونيستي

بدون اينكه تو بياي

"روزي از همه ي عمر زودتر"

اون روز كه اول مهربود وجمعه،مال هردومون بود

خيلي حس قشنگي بود،اينكه احساس ميكردم توي يه چيزي

با مهربونترين باباي دنيا شريكم

حالا دنگش مهم نبود حتي اگه 1 به 99 بود

اما غيرازهمه ي اينا تولدم بي شباهت به مراسم ترحيم يه پيرزن 120ساله نميشد

همه چيزهست و همه هستن،اما كف زدن وخوشحالي كردن

واسه كسي كه يه سال پيرترشده مثل اشك ريختن واسه يه جنازه ست

كه چن سال آخرعمرشو فقط نفس كشيده،واقعا احمقانه ست!

اما من ترجيح ميدادم همه چيز در سكوت و سكون برگزاربشه

من،خودم و خودكارم..كه ناگهاني ترين صفحه ي كتابم روباهم ورق ميزنيم

و گوشه ي اون يه يادداشت كوچيك مينويسيم:

امسال به جواب نزديك شده بوديم و سال آينده قطعا به جواب ميرسيم

بعد2،2نيست..هميشه بعد 2 ،3 مياد.حالاشد!

اين يعني اينكه امسال همه چيز منطقي تر به نظرمياد

واين اتفاق بعد 10سالگي هر 11سال يكبار ممكنه تو زندگي هركسي بيافته

وهركسي به 89سالگي برسه موفق شده حداقل از 1 تا 9 رو پشت سرهم رديف كنه

واقعا كه من به چه چيزاي احمقانه اي فك ميكنم

آدينه تون به خير،جمعتون مبارك

يا او

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 14:22 توسط صنم |


تمام طول مسيرو اشك ريختم

پنهوني،زير يه صفحه روزنامه

به اميد يه سقوط

كه منو بگيره از آغوش اين پرنده ي آهني و

صاف بذاره يه جايي غير از اينجا كه

نفس كشيدن برام سخت شده

اما نه ،نشد

خيلي آرومتر وبهتر ازهميشه رسيديم،به مقصد

شب شد.خيلي شب

درست ساعتي كه حتي خفاشا هم

چشاشون از زور خواب دودو ميزنه

ومن به اين فك ميكردم كه پشت بوم يه ساختمون 25طبقه

چه جاي خوبي ميتونه باشه واسه چن تا

جيغ نيلي،نميدونم يه چيزي تو مايه هاي بنفش پررنگ

ياشايد بيداركردن يكي كه ساعت يه ربع به 3نصفه شب

بهت فحش نده فكرخوبي باشه

يكي كه فقط به گريه هام گوش كنه

وآخرسر يه بيت ازشعراي فاضل نظري

رو آروم تو گوشم بخونه وتماسو قطع كنه:

تلخ وشيرين جهان چيزي به جز يك خواب نيست

مرگ پايان ميدهد يك روز اين كابوس را..

ومن تقريبا آروم شم

حداقل اونقدكه فكرم كاركنه

وتازه بشينم باخودم دودوتاچهارتا كنم كه

اين الان چي گفت؟

بايد اين اشكا شدت بگيرن يا تموم شن؟؟

پس اين تماس بي موقع رو فراموش ميكنم

شايد قسمتي از خوابش بوده كه من نيمه تموم گذاشتم

و ميرم سراغ اوني كه هميشه بيداره

اوني كه واسش فرقي نداره چطوري رفتم در خونش

و من الان خيلي خوبم

چون هيچي تموم نشده

...

راستي

آدينه مبارك

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 11:21 توسط صنم |


ازقديم گفتن:به هرچي فك كني سرت مياد

ومن الان سالهاست دارم به انتها فك ميكنم

نميدونم چرا ولي هميشه خودمو

روي يه تخت تصور كردم درحاليكه از دستام جزچن تا

تيكه استخون هيچي باقي نمونده

وبه قول يارو گفتني دارم كچلي هامو

قايم ميكنم وبا مداد تاتوي شماره3 واسه خودم ابرو ميكشم

درست همون شكلي كه هميشه دوس داشتم باشه

و مدام از خودم ميپرسم

يعني رسالت حقيرمن فقط چن سال نفس كشيدن بود؟

فقط همين؟

...

هميشه دنيارو بدون خودم تصور كردم

وبراي لحظه هاي بعدمردنم هزارويك تصوير

توي ذهنم نقاشي كردم و

ته همه ي اين تراژدي ها

كلي واسه جسم بي جون خودم گريه كردم

نميدونم زيادي خودمو دوس دارم

يا زيادي زندگي رو

اما چه فرقي مي كنه؟جفتش دوتاست

آخرش يا كنج قبرستونه يا سرنبش

اينم جفتش دوتاست

...

لابد هست چيزي شبيه زندگي

لابد هست كه هنوز هستم

ياعلي"

نوشته شده در شنبه نوزدهم شهریور 1390ساعت 8:7 توسط صنم |



يه دختر  بود

كه اسمش كبوتر نامه رسون بود

يكي كه يه روز اومد كنارم نشست

حرفامو شنيد.حرفاشو شنيدم

به درد مشتركمون خنديديم

اونقد  كه اشكمون دراومد

وبه هم گفتيم:خنده ي تلخ من از گريه غم انگيزتراست

...

بعد اون روز كبوتر نامه رسون غيبش زد

به يه دليل نامعلوم

و نوشت به من چه؟

و رفت...

و امروز حتي شك داره درست اومده

شك داره اسمشو بنويسه

آره درسته.منم

يعني من بودم

و هنوز دچار فراموشي نشدم

نميخواستم ديگه تو اين وب بنويسم امانشد

 

 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1390ساعت 14:35 توسط صنم |


بعد روزها دوباره سلام

و پيشكش به توآقا

..

هنرمندم

وهرچه هنر دارم از بركت وجود توست

اينقدر چشم دوختم به در كه خياط شدم

اينقدر انتظار كشيدم كه نقاش

واينقدر نامه نوشتم و ندبه خواندم

كه نويسنده شدم،خواننده شدم

و گاهي آنقدر نوشته هايم موزون ميشد

كه گمان مي كردم شاعرم

...

من هنرمندم

هنرمندي كه هنرهايش ديده نمي شود

مگر با چشمهاي تو

باباي مهربان من

خسته شدم از نوشتن انتظار با"ظ"

كه مريض نيست

خسته شدم از تمام جمعه هاي بي تو

و اين روزها كه روبه اتمامم

هرگاه مي نويسم:انتظار با "ض"مريض

تمام كلمات به سرفه مي افتند

آخر تب تو واگير دارد

تب انتظارت

...

و اين روزها كه رو به اتمامم

و اين روزها كه رو به اتماميم

من و قلم و تب تو و كلمات

وتو كه نيستي

و تو كه هنوز نيستي!!!!

...

یا او.

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین 1390ساعت 15:44 توسط صنم |



نمي دونم چندمين شبه

اما شبه.

اصلا همه ي زندگي من شب بود و من نمي دونستم

شب بود كه نديدم

شب بود كه نديد

و هنوز شبه

شبي كه حتي يلدا رو از رو برده

امشب نه صداي جيرجيركا رو مي شنوم

نه صداي قاروقور معده ي خاليمو

هرچي هست صداي شكسته شدن يه چيزيه

درست يه وجب بالاتر از معده م

هرچي هست صداي قلبمه

كه تندتر از هميشه ميزنه

هرچي نبود الان هست

هرچي بود الان ديگه نيست،نيست

قلبم مچاله شده

مچاله تر از شعرايي كه تا نصفه نوشته شدن

و هيچوقت تموم نشدن

همونايي كه پرت شدن كف سطل آشغال

عين اناري كه تا ته چلونده باشنش

همونجوري مچاله

همونجوري له...!

...

همه ي علائم يه حمله ي قلبي خفيفو دارم

اما باز هم دلايل مستدلي  در دست نيست

براي مردن!

"ياعلي"

 

نوشته شده در جمعه پنجم آذر 1389ساعت 16:26 توسط صنم |

كدهای جاوا وبلاگ

قالب وبلاگ